تجربه تو




تنها خاطره من از عشق دیدار های عید به عیده.
بهشون از عشقم بگم و نتونم بگم چه مرگمه که همه خواستگارا رو رد میکنم
این تجربه نیست این یه کابوسه شیرینه که من همرام دارم ....
دوستانی که مطلب رو میخونید به من بگید من چه کنم؟؟
الان که خودم هم دارم اینو تجربه میکنم میفهمم چه احساسی داشته
ای عاشق در انتظار چه نشسته ای ؟
در انتظار بادهای پاییزی ،
باران های بهاری ؟
در انتظار کدامی!!!
انتظار بیهوده است
جدار را بشکن ، غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
این است زندگی ...این است روزگار....
سلام من جواد هستم.و اما تجربه من ...
با اینکه سنم کمه اما پر از خاطره های تلخ و تجربه م بدون تعریف میگم:
عاشق یه دختر تو تهران بودم از بعده خدمت سربازی و با اون چشمای
قشنگ و درشت و صورت خوشکل منو عاشق کرد یه بار تو خیابون قرار
گذاشته بودم اونم اومد و دستاشو گرفته بودم بی پول بودم ولی عشقم با دلم
بود اما همین بی پولیباعث جدایی ما شد و بعد از دوسال جدا شدیم و الان
دیگه نمیتونم عاشق هیچکسی بشم دلم همیشه عذابه حالمم خراب و
همیشه به امید یه عشق پاکی زنده موندم ولی تنها تر از همیشه
فقط خدا رو دارم.
من با نبودش کنار اومدم به خاطر خودش
من عاشقش بودم و متاسفانه هنوزم هستم
عاشقه قلب پاک و مهربونش و دلیل اصلی جدایی رو که به دوستان نگفتم یه مشکله بزرگ بوده که براتون میگم
اون فهمیده بودن اونقدر ها تنها نبوده فهمید که پسرعموش 6 سال عاشقش بوده اما دیر فهمید من از خودم گذشتم و قلبم شکست به خاطر اینکه صلاح دونستم با پسرعموش زندگی کنه
شغل پسرعموش وکالت دادگستری و درآمد ماهی چند میلیون که هرچی فکر کردم دیدم صلاح اینه دختر سره دوراهی نمونه و کاری کنم بره با پسر عموش و همین اتفاق هم افتاد.
حالا قلبم تنها مونده غمش با منه و اون نمیدونه ...
بچه که بودیم شب که میشد با بچه های دیگه میرفتیم تو حیاط ، آسمون پر از
ستاره بود ... تو ذهنم میگفتن اون ستاره پرنوره مال منه ... ولی همیشه بقیه
بچه ها هم به همون ستاره اشاره میکردند ..
گذشت و نوجوون شدیم ..گفتم پس اون ستاره کم نوره مال من باشه چون که
چشمک میزنه و مهم نیست کم نوره چون که دوره ...اما باز هم یکی
صداش درمیومد که نه اون مال منه ...
حالا که بزرگ شدم میفهمم تو آسمون خدا حتی یه ستاره هم ندارم ...
آرزوئی است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و كی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا كه بدر افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زینهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود كه ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسی را كه تو می جوئی
كی خیال تو بسر دارد
بس كن این ناله و زاری را
بس كن او یار دگر دارد
لیكن این قصه كه می گوید
كی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا كه عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیره خاموشم
به خدا مردم از این حسرت
كه چرا نیست در آغوشم