دردهات همه تجربه ن ، تجربه هاتو اینجا بگو...

تجربه تو


تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.zirebaran.org


بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

دوست گلم

تجربه یا  قشنگترین خاطره ای که با عشقت داشتی 

رو تو  کوله بار برام بذار...




+ نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 07:36 ب.ظ توسط الهام تنها|  کوله بار()


عشق زهرا

تنها خاطره من از عشق دیدار های عید به عیده.

من عشقمو فقط عیدنوروز میبینم اون حتی روحشم از علاقه من به خودش خبر نداره الان 4 ساله که وضعم اینه وقتی تو مهمونی ها میبنمش تمام وجودم داغ میشه و دستاممی لرزه قلبم انقدر تند می زنه که احساسش میکنم خیلی سخته که دوستش دارم ولی نه اون ونه هیچ کس نمی دونه خیلی سخته که شب و روز بهش فکر میکنم و اون حتی شاید یک ذره هم به من فکر نکنه واز همه سخت تر اینه که خانوادت بهت فشار بیارن که باید به اجبار هم که شده به یکی از خواستگارات بله بگی و ازدواج کنی و من نتونم
 بهشون از عشقم بگم و نتونم بگم چه مرگمه که همه خواستگارا رو رد میکنم
 این تجربه نیست این یه کابوسه شیرینه که من همرام دارم ....
دوستانی که مطلب رو میخونید به من بگید من چه کنم؟؟





+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 05:39 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


تجربه از دلداده


من دهه شصتیم اون موقعها مثل جوونهای الانی دستمون باز نبود نه چت روم نه موبایل ونه حتی روی حرف زدن با کسی که دوستش داری .یه بابا هم داشتیم که چهار چشمی ما رو میپایید یعنی نامه هم نمی شد نوشت چون یه جورایی مدرک جرمت کاملا معتبر بود به هر حال گذشت وازدواج کردم الان هم نمی دونی چه جوری دیوونه ی همسرم هستم اگه یه دقیقه دیر بیاد دیوونه میشم .یه خاطره ی خوبم ازش دارم (البته فقط یه دونشه) نامزد که بودیم یه روز موتور شوهر خواهرش رو آورد و با هم دو تایی رفتیم موتور سواری شبم بود کسی نمی دیدمون نمی دونی چه قدر خوش گذشت...




+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ساعت 09:51 ق.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


دلتنگی محمد

این روزها خیلی دلتنگم.......

         گوشه ای مینشینم و باختنها را میشمارم و صدای شکستنها را

                                 من کدامین قلب را شکستم،

                              کدامین احساس را نادیده گرفتم

                               و به کدامین دلتنگی خندیدم

                                                    که

                                          این چنین دلتنگم.........

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 08:25 ق.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


عاشقانه ای از مجید

دستهای سنگینت را

از روی قلبم بردار

نفسم را در گلویم حبس نکن

نگو که عاشقی باور ندارم

شنیدم که هر روز

از دستها٬ بوسه می چینی

قلبها را سرد

زیر خاکها قندیل می کنی

برو نگو که عاشقی

دستهای سنگینت را

از روی قلبم بردار

خاطره عشق من را

با سیاهی محو نکن

انتظار من را

با چشم غره

ناکام نکن

نفس های من را با خود نبر

قدم های بهار من را سرد نکن

دستهای من

منتظر بوسه های سبز بهار است

دستهای من را بی جان نکن

شانه ی گل زده بهار

در دست من امانت است


+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 08:58 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


خاطره رضا

بهترین خاطره ای که من با عشقم داره اینه که ....

زیر باروون دستاشو گرفته بودم و توی پارک قدم میزدیم  ولی حیف ...



+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390 ساعت 02:28 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


پندی از یک دوست

هیچ وقت برای هیچ رابطه ای در زندگی ات اشک نریز. 

چون برای کسی که گریه میکنی لیاقت اشک های تو را ندارد. ..

و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد 

هیچ وقت کاری نمیکند که تو گریه کنی..

خیال نكن اگر واسه كسی تمام شدی امیدی هست واسه برگشتنت.

اینو بدون که خورشید از جایی كه غروب می كنه طلوع نمی كنه


+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 08:47 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


درددل از EV

ما مرد هستیم!
دستانمان از تو زبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریش دارد...
قلبمان به وسعت دریا...
 جای گریه کردن به بالکن میرویم و سیگار دود میکنیم!!!
ما با همان دستان زبر تورا نوازش میکنیم!!!
باهمان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسیم و تو ارام میشوی...
انقدر مارا "نامرد" نخوان...
انقدر پول و ماشین و ثروتمان را "نسنج"...
فقط به ما "نخ بده" تا زمین و زمان را برایت به هم بدوزیم...
فقط با ما "رو راست باش" تا دنیا را به پایت بریزیم.......


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 08:21 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


خاطره ریحانه

یه بار صبح که از خواب بیدار شدم دیدم علی چندبار بهم زنگ زده ...
بهش زنگ زدم که ببینم چیکار داشته دیدم دوستشه بهم گفت علی پیش تو نیس؟ گفتم نه بابا خل شدی پیش من چیکار میکنه
گفت باور کن نیس گوشیشو گذاشته و رفته از دیشب نیست
اونقد غصه خوردم که نگو و نپرس هی زنگ میزدم دوستش امیر میگفت نه خبری نیس داریم میریم بیمارستان ها و اینا دنبالش بگردیم
خلاصه شب دیدم یه اس ام اس از خط علی اومد که خانومم این دیوونه
 اذیتت کرد؟زنگ زدم بهش وقتی صداشو شنیدم بغضم ترکید 
 بهم گفت دوستش گوشیشو ورداشته و رفته و اینجوری خواسته سربه سر من بذاره اما من اون روز فهمیدم که چقد دوری عشقم برام سخته و اگه خدایی نکرده طوریش بشه من میمیرم...


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 04:27 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


درددل یاس

من خاطره زیاد دارم تمام لحظه لحظه زندگیم با عشقم واسم خاطره

است شاید باورتون نشه که وقتی نگاهش میکنم چقدر خدا رو شکر

میکنم که اونو بهم داد و ازش خواستم همیشه خواستم که منو زودتر از

اون ببره پیش خودش شاید کسی باورش نشه و فکر کنه من چرت میگم

ولی من بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 03:21 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


خاطره مهسا

یک بار نشسته بودم رو صندلی پیشش داشت یک بازی کامپیوتریو توضیح میداد یک

لحظه
برگشتم رو به صورتش اونموقع بود که نفساش خورد تو صورتم و وجودمو داغ

کرد.نفساش رفت تو نفسم همون روز متوجه شدم دوستم داره اونم میدونه

دوستش دارم اما بخاطر غرورمون هنوز بهم اعتراف نکردیم.


+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 05:58 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


تجربه yasaman

همیشه ما عاشق یکی‌ میشیم و میفهمیم دوسمون نداشته شاید

ازش متنفر شیم ولی بعد از اینکه یکه نفر دیگه عاشقه شما بشه

و شما دوسش نداشته باشین تازه میفهمین که عشقتون چه 

حسی داشته و دلیل بعضی از کاراش چی بوده!!!

الان که خودم هم دارم اینو تجربه می‌کنم میفهمم چه احساسی‌ داشته

 در کل بهترین خاطره ای که باهاش داشتم در مشهد بود! باهم رفتیم بولینگ


+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 03:02 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


انتظار مسعود

                ای عاشق در انتظار چه نشسته ای ؟

                              در انتظار بادهای پاییزی ، 

                                              باران های بهاری ؟

                           در انتظار کدامی!!!

                                      انتظار بیهوده است 

                                    جدار را بشکن ، غبار را بشوی 

             و خاطره ها را به خاطره ها بسپار 

                                  این است زندگی ...این است روزگار....



+ نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 ساعت 10:55 ق.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


تجربه جواد...

سلام من جواد هستم.و اما تجربه من ...

با اینکه سنم کمه اما پر از خاطره های تلخ و تجربه م بدون تعریف میگم:

عاشق یه دختر تو تهران بودم از بعده خدمت سربازی و با اون چشمای 

قشنگ و درشت و صورت خوشکل منو عاشق کرد یه بار تو خیابون قرار 

گذاشته  بودم اونم اومد و دستاشو گرفته بودم بی پول بودم ولی عشقم با دلم  

بود اما همین بی پولیباعث جدایی ما شد و بعد از دوسال جدا شدیم و الان  

دیگه نمیتونم عاشق هیچکسی بشم دلم همیشه عذابه حالمم خراب و 

همیشه به  امید یه عشق پاکی زنده موندم ولی تنها تر از همیشه

 فقط خدا رو دارم.

من با نبودش کنار اومدم به خاطر خودش
من عاشقش بودم و متاسفانه هنوزم هستم 
عاشقه قلب پاک و مهربونش و دلیل اصلی جدایی رو که به دوستان نگفتم یه مشکله بزرگ بوده که براتون میگم
اون فهمیده بودن اونقدر ها تنها نبوده فهمید که پسرعموش 6 سال عاشقش بوده اما دیر فهمید من از خودم گذشتم و قلبم شکست به خاطر اینکه صلاح دونستم با پسرعموش زندگی کنه 
شغل پسرعموش وکالت دادگستری و درآمد ماهی چند میلیون که هرچی فکر کردم دیدم صلاح اینه دختر سره دوراهی نمونه و کاری کنم بره با پسر عموش و همین اتفاق هم افتاد. 
حالا قلبم تنها مونده غمش با منه و اون نمیدونه ...



+ نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 11:47 ق.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


ستاره

بچه که بودیم شب که میشد با بچه های دیگه میرفتیم تو حیاط ، آسمون پر از

ستاره بود ...  تو ذهنم میگفتن اون ستاره پرنوره مال منه ... ولی همیشه بقیه 

بچه ها هم به همون ستاره اشاره میکردند ..

گذشت و نوجوون شدیم ..گفتم پس اون ستاره کم نوره مال من باشه چون که 

چشمک میزنه و مهم نیست کم نوره چون که دوره ...اما باز هم یکی

 صداش درمیومد که نه اون مال منه ...

حالا که بزرگ شدم میفهمم تو آسمون خدا حتی یه ستاره هم ندارم  ... 



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 06:45 ب.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()


چشم به راه

                آرزوئی است مرا در دل

              كه روان سوزد و جان كاهد

             هر دم آن مرد هوسران را

            با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و كی باشد

غم من مایه آزارش

 

          شب در اعماق سیاهی ها

            مه چو در هاله راز آید

            نگران دیده به ره دارم

          شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

 

         همه شب در دل این بستر

        جانم آن گمشده را جوید

       زینهمه كوشش بی حاصل

       عقل سرگشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود كه ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را

 

           آن كسی را كه تو می جوئی

              كی خیال تو بسر دارد

           بس كن این ناله و زاری را

             بس كن او یار دگر دارد

 

 لیكن این قصه كه می گوید

كی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

       می روم تا كه عیان سازم

      راز این خواهش سوزان را

          نتوانم كه برم از یاد

      هرگز آن مرد هوسران را

 

 شمع ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

كه چرا نیست در آغوشم



+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 ساعت 09:51 ق.ظ توسط الهام تنها|  نظرات()